خرید بک لینک
سلام به همه شما خدا دوست ها از امروز قصد دارم در این وب مطالبی در مورد اینکه چه کنیم که بتونیم با نفس و شیطان درون مقابله کنیم بزارم. البته من از خودم چیز زیادی نمیدونم. اما با کمک خدای باری تعالی و کتبی که دارم و تحقیقاتم براتون مطلب میزارم. امیدوارم مفید واقع بشه. اتتخاب با خود ماست رسیدن به قرب الهی یا شقاوت ؟ رفتن به بهشت برین یا دوزخ سوزناک؟ داشتن حس آرامش تا ابد یا زیر یوغ نفس زنجیر خوردن؟ سر کلاس عشق و معرفت نشستن یا دنبال هوس بازی دنیا بودن؟ انتخاب با خود ماست.. بیایید درست انتخاب کنیم و طوری رفتار کنیم که حسرت نخوریم. الهی و ربی، من لی غیرک... سهراب.

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

داستان شیطان و مرد نماز گزار مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. " فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. " گنجشك گفت: " لانه كوچكي داشتم،آرامگاهخستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اينطوفانبي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: " ماري در راهلانهات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

سلامامشب دلم خیلی هوای مدافعان حرم رو کرده، حس عجیبی که نمیتونم بیانش کنم.فقط همش میگم کاش میشد منم مدافع حرم باشم. تازه فهمیدم خیلی بیچارم. خیلی بیچارم. خیلی.شهدای مدافع حرم اصلا یه جور خاص دیگن، یه جور خاص دوسشون دارم. نمیتونم چیزی بنویسم.حس میکنم من جا موندم از غافله عشق.بغض... شیعه مرد نبرد و پیکار است صبر دارد... و خویشتن دار است می شود وقتی پای ناموس شیعه در کار است مثل پروانه ها به گرد حرم در طوافیم ما قدم به قدم کشور کفر فتح خواهد شد زیر پای شیعه ایم و نماد احساسیم روی این خانواده حساسیم تحت امر حسین هستیم و همه سربازهای عباسیم تیغ ما از نیام... نزدیک است لحظه ی انتقام نزدیک است مردی از جنس نور می آید اهل عالم قیام نزدیک است...

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهrlm;ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهrlm; ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: گفت:.... می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.>>خواستم بپرسم: نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.گفتند:... آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آیدگفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسیدتو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟آهنگر سر به زیر اورد و گفتوقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خداهم کریم .آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می خواهی ؟درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه ای بعد یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: مادر خشکش زد. چه اندیشه ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه ای بود. هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد.

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

-چهل و پنج دقیقه ای می شد که در آن سوز سرما ایستاده بود. زن٬ کنار جاده منتظر کمک ایستاده بود. ماشین ها یکی پس از دیگری رد می شدند. انگار با آن پالتوی کرمی اصلا توی برف ها دیده نمی شد. به ماشینش نگاه کرد که رویش حسابی برف نشسته بود. شالش را محکم تر دور صورتش پیچید و کلاه پشمی اش را تا روی گوش هایش کشید. یک ماشین قدیمی کنار جاده ایستاد و مرد جوانی از آن پیاده شد. زن ، کمی ترسید اما بر خودش مسلط شد مرد جوان جلو آمد و به او سلام کرد و مشکلش را پرسید. زن توضیح داد که ماشینش ، پنچر شده و کسی هم به کمک او نیامده است. مرد جوان از او خواست بیش از این در آن سرمای آزار دهنده نماند و تا او پنچرگیری می کند زن در ماشین بماند. او واقعا از خداوند متشکر بود که مرد جوان را برایش فرستاده است. در ماشین نشسته بود که مرد جوان تق تق به شیشه زد. زن پولی چند برابر پول پنچرگیری در مغازه را، برداشت و از ماشین پیاده شد و بعد از اینکه از وی تشکر کرد، پول را به طرفش گرفت. مرد جوان، با ادب، پول را پس زد و گفت که این کار را فقط برای رضای خاطر خداوند انجام داده است و به او گفت: "در عوض ، سعی کنید آخرین کسی نباشید که ک

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم....خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوانبنده: خدایا سه رکعت زیاد استخدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوانبنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟..........خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا اللهبنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا اللهبنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورمخدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیمبنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است.چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است.امشب با من حرف نزده.ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.ملائکه: پرو

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

مرد صیادی سه دختر داشت و هر روز یکی از آنها رو با خودش به کنار رودخانه میبرد تا در صید بهش کمک کنند و شب هنگام با سبدی پر از ماهی برمیگشت .در حالی که در یکی از روزها صیاد با دخترانش غذا میخورد . بهشون گفت : ماهی تنها زمانی در تور صیاد میوفته که از ذکر خدا غافل بشه !یکی از دختران گفت : آیا بجز انسان کسی به ذکر و تسبیح خداوند میپردازه ؟صیاد : همانا همه مخلوقات خداوند به ذکر خداوند میپردازه ، و به این امر ایمان دارند که او خالق آنهاست .دختر از حرف پدرش تعجب کرد و گفت : ولی ما صدای تسبیح اونا رو نمیشنویم ؟!پدر تبسمی کرد و گفت : هر کدام از مخلوقات خداوند زبانی دارند که بوسیله آن بتونند با هم جنسشون ارتباط برقرار کنند و با همان نیز به ذکر خداوند میپردازند. و خداوند بر همه چیز قادر و تواناست .فردا هنگامی که نوبت لیلی شد تا با پدرش به رودخانه بره ، تصمیم گرفت کار خاصی انجام بدهپدر به کنار رودخانه رسید ،و شروع به صید کرد، در حالیکه دعا میکرد خداوند به اونها روزی بده .. و هر بار ماهی بزرگی میگرفت دختر کوچکش لیلی ماهی رو به آب بر میگردوند !!نزدیک غروب بود ، و پدرش قصد بازگشت به خونه رو داشت .

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

واقعا چرا... چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟بیایید از عشق صحبت کنیم تمام عبادات ما عادت استبه بی عادتی کاش عادت کنیم چه اشکال دارد پس از هر نمازدو رکعت گلی را عبادت کنیم؟ به هنگام نیّت برای نمازبه آلاله ها قصد قربت کنیم چه اشکال دارد که در هر قنوتدمی بشنو از نی حکایت کنیم؟ چه اشکال دارد در آیینه هاجمال خدا را زیارت کنیم؟ مگر موج دریا ز دریا جداست؟چرا بر حکم کنیم؟ پراکندگی حاصل کثرت استبیایید تمرین وحدت کنیم تو چون عین استچرا باز بحث کنیم؟ اگر عشق خود علت اصلی استچرا بحث و کنیم؟ بیا جیب احساس و اندیشه راپر از نُقل مهر و محبت کنیم پر از ، از پر از کنیم بیایید تا عینِ میان دل و دین قضاوت کنیم اگر سنت اوست نوآورینگاهی هم از نو به سنت کنیم مگو کهنه شد رسم عهد الستبیایید تجدید بیعت کنیم برادر چه شد رسم اخوانیه؟بیا یاد عهد اخوت کنیم بگو قافیه سست یا نادرستهمین بس که ما ساده صحبت کنیم خدایا دلی آفتابی بدهکه از باغ گلها حمایت کنیم رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آمد و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام میدهد سپس چوپان به او میگو

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

اللهم عجل ولیک الفرج

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجازه ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم. یکی - دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

یكى از یاران رسول خدا(ص) فقیر شد. خدمت رسول خدا آمد و شرح حال خود را بیان كرد. پیغمبر فرمودند : برو هر چه در منزل دارى اگر چه كم ارزش هم باشد بیاور! آن مرد انصار رفت و طاقه اى گلیم و كاسه اى را خدمت پیغمبر آورد. حضرت آنها را در معرض فروش گذاشت و فرمودند: چه كسى اینها را از من مى خرد؟ مردى گفت : من آنها را به یك درهم خریدارم . حضرت فرمودند: كسى نیست كه بیشتر بخرد! مرد دیگرى گفت : من به دو درهم مى خرم . پیغمبر به ایشان فروخت و فرمودند: اینها مال تو است . آن گاه دو درهم را به آن مرد انصار داد و فرمودند: با یك درهم غذایى براى خانواده ات تهیه كن و با درهم دیگر تبرى خریدارى كن و او نیز به دستور پیغمبر عمل كرد. تبرى خرید و خدمت پیغمبر آورد. حضرت فرمودند: این تبر را بردار و به بیابان برو و با آن هیزم بشكن و هر چه بود ریز و درشت و تر و خشك همه را جمع كن ، در بازار بفروش . مرد به فرمایشات رسول خدا عمل كرد. مدت پانزده روز تلاش نمود و در نتیجه وضع زندگى او بهتر شد. پیغمبر گرامى به او فرمودند: این بهتر از آن است كه روز قیامت بیایى در حالى كه در سیمایت علامت زخم صدقه باشد.

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

خدایاهمیشه دلتنگی ام را در دریای آغوش تو ریختم عجیب ایندریا معجزه میکند مهربانااین معجزه را برای عزیزانم مقرر فرما تا تمام غمهایشان در دریایبیکران آغوشت به آرامش بدل شود

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

مطالب خواندنی , عکس و متن زیبا در مورد خدا

هرگز بکسی حسادت نکن

بخاطر نعمتی که خدا به او داده

زیرا تو نمی دانی

که خداوند چه چیزی را از او گرفته است

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

هرگاه قلبت تشنـه گشت آن را فقط با قرآن سیراب کن و هرگاه دچار ترس و اضطراب شد آن را فقط با ذکر خداوند آرامش ببخش قلبت بـه یاد او نیاز دارد ******* صبور بودن عاليتريننماد ایمان است، و خویشتن دارىعاليترين عبادت ناكامى به معنى آزمايشاست،نه شكست.. و نتيجه توکل و اعتماد به خداوند،آرامش است.. ********* هیچ وقتبه خداوند نگویید مشکل بزرگی دارم ... کافیستبه مشکلتان بگویید خدای بزرگی دارم

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

خداونداتوخیلی بزرگیو من خیلی کوچک ولی جالب اینجاستتو به این بزرگی من کوچک را هیچگاه فراموش نکرده ایولی من به این کوچکی،اکثر اوقات تو را فراموش کرده ام! صبور بودن عاليتريننماد ایمان است، و خویشتن دارىعاليترين عبادت ناكامى به معنى آزمايش است،نه شكست.. و نتيجه توکل و اعتمادبه خداوند،آرامش است برای صدقه دادنتوي جیبهایمان بدنبال کمترین مبلغ میگردیمآن وقت از خداوند بالاترین درجهنعمتها را میخواهیم چه ناچیز می بخشیم و چه بزرگ تمنا میکنیم برای همه دعا کنیدمثل پروردگار که مهربانیش بر همه سایه افکنده است ای دوستمرا دعا کن شاید نزدیکتر از من به خدا ایستاده ای

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

پیرمرد به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم ...... پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ ...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام حکیمی جعبه اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بى حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خر

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻮﺳﻰ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﻭﺯﻯ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﻤﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻯ، ﺑﻪ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻳﺎ ﺑﻪ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ. ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﻣﺎﻧﻢ ﺩﻩ ﻛﻪ (ﻣﺎﺩﺭ ﻭ) ﻋﻴﺎﻝ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﻨﻢ. ﮔﻔﺖ: ﻣﻬﻠﺖ ﻧﻴﺴﺖ. ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻯ ﺭﺍ ﺳﺠﺪﻩ ﻛﻨﻢ. ﺩﺳﺘﻮﺭﻯ ﻳﺎﻓﺖ. ﺩﺭ ﺳﺠﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﻣﻠﻚ ﺍﻟﻤﻮﺕ. ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻣﻬﻠﺘﻢ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻋﻴﺎﻝ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﻨﻢ. ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﻫﺪ. ﻣﻮﺳﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﻣﺪ. (ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﺟﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ! ) ﺳﻔﺮ ﺩﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﺖ. ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭼﻪ ﺳﻔﺮ ﺍﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺳﻔﺮ ﻗﻴﺎﻣﺖ. ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﺁﻣﺪ. ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﻴﺎﻝ ﻭ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﺮﺩ. ﻛﻮﺩﻛﻰ ﺧﺮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺳﺖ ﺯﺩ ﻭ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻮﺳﻰ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﺴﺖ. ﻣﻮﺳﻰ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ. ﺧﻄﺎﺏ ﻋﺰﺕ ﺭﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺍﻯ ﻣﻮﺳﻰ! ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﻣﻰ ﺁﻳﻰ، ﺍﻳﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﻯ (ﺍﺯ ﺑﻬﺮ) ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻢ ﺭﺣﻢ ﻣﻰ ﺁﻳﺪ. ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﺍﻯ ﻣﻮﺳﻰ! ﺩﻝ ﻓﺎﺭﻍ ﺩﺍﺭ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻴﻜﻮ ﺩﺍﺭﻡ (ﻭ ﺑﻪ ﻧﻴﺎﺕ ﺣﺴﻨﻪ ﺷﺎﻥ ﺑﭙﺮﻭﺭﻡ. ) ﻣﻮﺳﻰ ﺑﺎ ﻣﻠﻚ ﺍﻟﻤﻮﺕ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻛﺪﺍﻡ ﻋﻀﻮ ﺟﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﻛﺮﺩ؟ (ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ. ) ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺑﻰ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﻯ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻡ ﻳﺎ (ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻰ ﻛﻪ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﻟﻮﺍﺡ ﺗﻮﺭﺍﺕ

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم مرحوم فشارکی نقل نموده: در بعض اخبار وارد است كه وقتى حضرت موسى در هنگام مناجات سه مرتبه عرض كرد: يا اله العالمين! يكدفعه لبيك شنيد. عرض كرد: يا اله العاصين! (ای خدای گناهکاران) دو مرتبه لبيك شنيد عرض كرد: پروردگارا! در سه نداء اول يكدفعه جواب فرمودى و در يك نداء آخر دو دفعه.خطاب مستطاب رسيد:عالمين بعلم خود مغرورند و عارفين بمعرفت خود مطمئن اند و عابدين بعبادت خود اميدوارند اما اهل معصيت كسى را بغير من نميشناسند لهذا دو دفعه جواب گفتم. به نقل از: عنوان الکلام، ج 1، ص 60

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم در زمان حضرت موسى عليه السلام در بنى اسرائيل به جهت نيامدن باران قحطى شد مردم خدمت حضرت موسى رسيدند و گفتند: براى ما نماز استسقاء (نماز باران) بخوان. حضرت موسى عليه السلام برخواست كه با قوم خود براى دعاى باران بروند و بيشتر از هفتاد هزار نفر بودند هرچه دعا كردند باران نيامد.حضرت موسى عليه السلام عرض كرد: خدايا چرا باران نمى آيد، مگر قدر و منزلت من نزد تو از بین رفته؟خطاب رسيد: نه، ليكن ميان شما يک نفر است كه چهل سال مرا معصيت مى كند. به او بگو از جمعيت خارج شود تا باران رحمتم را نازل كنم.موسى عليه السلام عرض كرد: الهى صداى من ضعيف است، چگونه به هفتاد هزار جمعيت برسد؟ خطاب شد: اى موسى تو بگو من صداى تو را به مردم مى رسانم حضرت موسى به صداى بلند صدا زد: اى كسى كه چهل سال است معصيت خدا را مى كنى از ميان ما برخيز و بيرون رو كه خداوند به جهت شومى و بدى تو باران رحمتش را از ما قطع كرده.آن مرد عاصى برخواست نگاهى به اطراف كرد، ديد كسى بيرون نرفت. فهميد خودش بايد بيرون برود با خود گفت چه كنم اگر برخيزم و از ميان مردم بروم كه مردم مرا مى بينند و مى شناسند و رسو

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ روزي حضرت موسي (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) در ضمن مناجات به خداوند عرضه داشت: . جبرئيل بر او نازل شد و گفت: . حضرت موسي نزد قصاب رفت و اعمال او را زير نظر گرفت. شب که شد قصاب جوان مقداري گوشت برداشت و به سوي منزل روان گرديد. موسي از پي او روان شد. چون به در منزل رسيدند، موسي جلو رفت و پرسيد: گفت: بفرماييد! حضرت موسي (علیه السلام) وقتي به درون خانه رفت، ديد جوان با آن گوشت تازه غذايي تهيه کرد، آن گاه زنبيلي را که به سقف آويخته بود، پايين آورد و پيرزني کهنسال را از درون آن بيرون آورد. ابتدا او را شست و شو داد و آنگاه با دست خويش غذا را به او خورانيد. هنگامي که خواست زنبيل را به جاي آن بياويزد، زبان پيرزن به کلماتي نامفهوم حرکت کرد و هر دو خنديدند. سپس جوان قصاب براي حضرت موسي (علیه السلام) غذا آورد و با هم غذا را خوردند. چون موسي از ماجراي جوان پرسيد، پاسخ داد: . موسي پرسيد: گفت :

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

جوانى بسیار مغرور همواره مادرش را رنج مى داد،تا جایی که که روزى مادرش راکه بر اثر پیرى و ضعف ، توان راه رفتن نداشت ،بالاى کوه بُرد و در آنجا گذاشت ،در این هنگام مادرش در این فکر افتاد مبادا پسرمدر مسیر پرتگاه کوه بیفتد و بدنش خراش برداردو یا طعمه درندگان گردد!براى پسرش چنین دعا کرد:خدایا! پسرم را از طعمه درّندگان و از گزند حوادث حفظ کن ،از سوى خداوند به موسى (ع) خطاب شد!به آن کوه برو و منظره مهر مادرى را ببین .ببین مهر مادر چه ها مى کندجفا دیده اما دعا مى کندموسى (ع)به آنجا رفت ، وقتى مهر مادرى را دریافت ،احساساتش به جوش و خروش آمد، که به راستى مادر چقدر مهرباناستولى به زودى خداوند به او وحى کرد که :اى موسى ! من به بندگانم مهربانتر از مادر هستم .دوباره خطاب آمدى بر کلیمز سوى خداى غفور و رحیمکه موسى از این مادر دلپریشمنم مهربانتر به مخلوق خویشولى حیف کاو خود ستائى کندندانسته از من جدائى کنددر عین بدى من از آن دل خوشمکه با توبه اى ناز او مى کشم

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

حضرت ابراهیم (ع) مهمان نواز و مهمان دوست بود،روزى یک نفر مجوسى در مسیر راه خود، به خانه ابراهیم آمدتا مهمان او شود. ابراهیم به او فرمود: اگر تو قبول اسلام کنى((یعنى دین حنیف مرا بپذیرى)) تو را مى پذیرموگرنه تو را مهمان نخواهم کرد، مجوسى از آنجا رفت.خداوند به ابراهیم (ع) وحى کرد: اى ابراهیمما هفتاد سال است او کافر مى باشدو به او روزى مى دهیم، اگر تو یک شب به او غذا مى دادىچه مى شد؟ ابراهیم (ع) از کرده خود پشیمان شدو پس از جستجو، او را یافت و با کمال احترام او را مهمان خودنمود.مجوسى راز جریان را از ابراهیم پرسید،ابراهیم (ع) موضوع وحى خدا را براى او بازگو کرد.مجوسى گفت: آیا براستى خداوند به من این گونه لطف مى نماید؟و این چنین به خدا ایمان آورد

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

صفحه بندی